.*•.*•غمكده تنهايي *•.*•.
شبگرد
گفتم حداقل خودم تولودمو به خودم تبریک بگم تولد واژه ایست که به تمامیت آن باید تبریک گفت گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود. گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید. گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی. گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم. گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... من از دلتنگی ِ شب ها ،گریزانم کاش میشد تمامش را، یکجا بسوزانم من از این لحظه ها دلگیر ِ دلگیرم همه تکرار دلتنگی، من از دنیایمان سیرم همه بغض ِ فراوانم همه ابر بهارانم کنار خاطرات تو ، پُر از خیسی بارانم من از با تو نبودن ها از جدایی، از ندیدن ها، چه بی تابم از آن گرمی ِ خورشیدم، نمانده در تب و تابم دگر همرنگ مهتابم دگر بی رنگی ِ آبم یکی بود یکی نبود اونکه بود تو بودی، اونکه تو قلب تو نبود من بودم. یکی داشت یکی نداشت اونکه داشت تو بودی،اونکه جز تو کسی رو نداشت من بودم. یکی خواست یکی نخواست اونکه خواست تو بودی، اونکه نخواست از تو جدا شه من بودم. یکی گفت یکی نگفت اونکه گفت تو بودی،اونکه دوستت دارم رو به هیچکسی جز تو نگفت من بودم. مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد آقا بیا تا که دو چشم انتظارم شب های جمعه تا سحر احیا بگیرد پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت تا قبل از آنکه کار ما بالا بگیرد آقا خلاصه یک نفر باید بیاید تا انتقام دست زهرا بگیرد
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
سخته باورش برام تو رو دارن ازم ميگيرن
سخته باورش برام ديگه دستاتو نگيرم
سخته تحمل بکني و آدمي رو که دوسش نداري
شبا وقتي دلت گريه مي خواد سرت و رو شونش بزاري
سخته واسه من دوريه چشات
سخته زندگي بدون صدات
کي مثل خودت اين و ميدونه
کي مثل خودم ميميره برات
يه نفر مي خواد تو رو ازم بگيره
يه نفر که قد من دوست نداره
يه نفر مي خواد من و تنها بزاري
جاي من دستش و تو دستات بزاره
و يه دل سير صداي خنده هاي تو اما
چرا گاهي اوقات خدا هم بنده هاشو از ياد ميبره ، من مخالفم
اين ماييم كه اونو از ياد برديم چرا گناه مونو گردن خدا ميندازيم
خاطرت جمع؛ حال من خوب است
گرچه بی تو همیشه تنهایم
گرچه دلتنگ می شوم گاهی
گرچه از عمق درد می آیم
هیچ فرقی نمی کند اما
خنده ام گریه و گریه ام خنده ست
من که دلبسته تو شدم اول
تا به آخر همیشه بازنده ام
من به تو فکر می کنم هرشب
به صدای تو پشت این خط ها
به منی که هنوز می ترسد
گم شود عشقم توی عادت ها
نگرانم نباش چیزی نیست
اصلا از هرچه هست دلگیرم
خاطرت جمع؛ حال من خوب است
گرچه دائم بهانه می گیرم
با خودم ماندم و بزرگ شدم
در دل ِ گریه هام خندیدم
و به روی خودم نیاوردم
مثل زخمم عمیق خوابیدم
فکر کردم به اینکه بعد از مرگ
چه برایت به ارث بگذارم؟
شاید این چارپاره ها کافی ست
تا بفهمی که دوستت دارم
خاطرت جمع، من خوبم. حال من خوب است اما تو باور نكن...
دوباره فاطمیه شد
نمی دونم چی بگم لعنت کنم اون اهل مدینه نامردو یا اون قاتل حرومزاده رو
از درد و دلتنگی بچه های علی بگم که خوردن سیلی رو دیدن
از خود علی بگم که تنها کسشو گرفتن کارش به جایی کشید که درد دل با چاه می کرد
اما یه روز میاد که باقی مونده اون پیرو حرومی جواب بدن
آخه چطور جرات کردین در خونه علی رو آتیش بزنین
فکر کردین خیلی مردین یه زنو سیلی زدینمادرم دوای دردم
عمرم و نذر تو کردم
مرو از پیش حسینت
تا که من دورت بگردم
* * *
مادرم ای بینظیرم
ماه و مهتاب منیرم
اگه تو بری ز پیشم
بی تو تنهایی میمیرم
* * *
تویی آیینهی پاکی
مثِ خورشید تابناکی
من میگم همه بدونند
چادرت چادرِ خاکی
* * *
مادرم خیلی جوونی
با مدینه مهربونی
ولی مزدِ تو همین بود
که بشه قدت کمونی
* * *
یادته تو خونه بودیم
کُنج آشیونه بودیم
همگی مشغول اشکِ
سردِ دونه دونه بودیم
در و آتشی که دیدیم
غم عالم و چشیدیم
تو رو از پشت همون در
چطوری بیرون کشیدیم
نیازی به گفتن نداره حالم یه جوری شد این شعر به ذهنم رسید
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

| Design By : Night Skin |



